تکیه گاه من
می نویسم تا بگویم چه بهتر که رفتی! تا لحظات هدر رفته در کنج نگاهت را پس بگیرم...! یادت هست؟چگونه در چشمانت زل میزنم وبا تمام وجود میگفتم:دوستت خواهم داشت تا همیشه!اشک در چشمان حلقه می بست. و تو میخندیدی! حالا من میخندم به سادگی خودم... حیف که دیر دستانت رو شد!دستانی که احساس مرا حلقاویر کرد...! در ان روزهای بارانی ثانیه ای فکر این سال های سخت جدایی در سرم نمی گذشت! وچه سخت برایم غریبه باشی بعد از یک عمر... و نبودت در اغوشم را باور کنم بعد از اینکه از وجودم خالی شوی... من می توانم ... فراموش کردن ثانیه ای بیش نیست... هم نفس جدید جایت را پر کرده! به او ایمان دارم.او مثل تو نیست... اینجا در دلم صدای گریه بلندست! و من تنها شانه های عشق جدید را دارم تا به ان تکیه کنم... ونگاه او تا وجودم را ارام کند! مثل موجی شدم که محکم بر صخره می کوبد و باز مرا به اغوش میکشد! عقربه های ساعت تاب تنهایی را در این دقایق ندارند... هنوز فکر می کنم قاب عکست در اییینه پیداست! تمام ایینه هارا شکستم... تا لا اقل شاید برق چشمانت از دیدگانم پنهان باشد. و حالا تنها کلامم اینست: چه بهتر که رفتی!

| قالب ساز وبلاگ پیچک دات نت |

