تکیه گاه من
عزیزم! خواستم اشک هایم را درون قلب شکسته ام برایت با کاغذ رنگی هایی که بوی مرا می دادهدیه بدهم اماگفتم شاید از اشک هایم که هیچ...!ازچشمهایم هم دیگر سیر باشی!!! در این شب ها... احساسم را به حراج گذاشتم!بعد از انکه تو آنرا بی ارزش حساب کردی... جلوی پاهایم انداختی وگفتی: همه اش ضرر است! فهمیدم احساسم ناچیز است............! قلبم را هنوز نگه داشتم... انرا زیر پیراهنم پنهان کردم... نمی خواهم کسی تکه های شکسته اش را ببیند! راستی!کمی از خورده های دلم که بعداز دعوا روی زمین پرت شد ! در اتاقت جامنده... کمی امیدوارم!چون هنوز انها را دور نینداختی... احساسم بی ارزش بود برایت...... می داااااااااااااااااانم!

| قالب ساز وبلاگ پیچک دات نت |

